خرید بک لینک
خریدن کتابهای دست دوم را دوست دارمخواندن کتابهایی که آدمهایی قبل از من خودشان را درون آنها جا گذاشتهاند... با تقدیمها ، نوشتههای کوتاه بر حاشیه و متن ، خط کشیدنها .... هر چه قدیمی و کهنه تر ، مقدس ترچندی پیش یکی از آنها بهانه مکاشفه عمیق من شد با یک علامت سوال و یک نشان تعجبخیلی دوست داشتم کسی را که قبل از من آن را خوانده ملاقات کنم بنشینم با او ساعت ها حرف بزنم بدانم چه از این کتاب فهمیده چه سوالی دارد چرا متعجب است و به او بگویم من سوالاتم را از متن جواب گرفتم و در آرامش و بی هر بهت و تعجبی کتاب را تمام کرده ام آدم ها بعد از خواندن کتابها دیگر آن آدم قبل از خواندنش نیستند شاید شبیه ترین چیز به کتاب طوفان باشد...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:56

از دور و دیر او را زیر نظر داشتم همین سبب شناخت خوب من از او شده بود شاید هم بخش بزرگی از عمیق شدن شناختی که از او داشتم شباهتش به علیرضا ،برادرم بودیکی از آن آدم های خاص مسجد محل بودکم حرف بود و خوب گوش می کرداهل قدم زدن بود بخصوص وقتی میخواست در مورد چیزی عمیق فکر کندکم میخندید اما همیشه تبسم به لب داشتهر جا که متاثر بود بی پروا اشک میریختچشمش را به روی هیچ کار خوب و آدم خوبی نمی بست بر عکس چشمش به روی بدی ها حسابی بسته بودلباسش اغلب نو نبود اما همیشه تمیز و آراسته بود کفشش بیشتر از هر چیزی مرتب و تمیز بودنش را به چشم میکشیداب زیاد میخورد غذا به قائده، همین به سهم و اندازه خوردنش او را آدم جمع جوری کرده بود حتما اضافه وزن نداشتبرای بچه ها وقت میگذاشت به زنها احترام زیاد.آدم پیر و سالمند برایش مقدس بوداصلا نفهمیدم چه شد بی خداحافظی رفت البته خداحافظی کرد روی یک کاغذ کوچک با خطی خوش نوشته بود”حلالم کنیددیگر نباید اینحا باشمحالا که باید جای دیگر باشممحمدرضا سعادت ” کاغذ را زده بود به تابلو اعلانات مسجددیگر محمدرضا را ندیدیم تا که خبر دادند در والفجر 4 به معراج رفت همانجا که جنگ دیگر علیرضا را پس نداد .

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:56

اولین بار که درباره "شهید گمنام" شنیدم روزهایی بود که با دوستی در مورد عشق بحث می کردیم عشق مجاهدت دل در طریقیست که به مقام میرسی مقام محو و مقام شهود و مشاهده مقام دیگر شدن مقام دیگر خود نبودن چیزی شبیه سوختن پروانه در محضر شعله چیزی شبیه مسلخی مسیح مصلوب و حلاج به دار شد عشق وادی بودن و نبودن است حالا تقریبا 30 سال از آن روزها میگذرد این تعبیر شهید گمنام نمی دانم برای دیگران اما برای من تمثیل نبودن اما بودن است

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:56

همسایه ای داشتیم که خیلی کم می خوابید سر و صدای کارهای نیمه شبش هم گاهی مزاحم خوابیدن ما میشد در جواب هر کس هم که از سر و صداهای نیمه شبش گله می کرد می گفت به دنیا آمده ایم برای بیداری از همه چیز بگذریم ادم بیداری هم بود چند شب پیش تا صبح مهمان داشتند سرو صدا میکردند حسابی آقا برای خودش خوابیده بود با خیال راحت صبح هم بردیم گذاشتیمش توی خاک تا خستگی سالها بیدار بودن را خوب در کند ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 19:08

آن شب یلدا، برف زیادی آمد
همگی منتظر آمدنش بودیم
مادرم سینی یلدا را چید
پدرم یک سبد نان تازه آورد
ننه جان گوشه ی کرسی نشست
پدرم عینک شکسته را چشم گذاشت
قسمش داد به شاخ نبات و فال حافظ گرفت
پای سفره پدرم گفت

شکرِ خدا فال امسال چقدر خوب آمد
حضرتش
وعده ی آمدن روزگار خوب داد ...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 19:08

آدم شوخی بودکم نه خیلی هم زیادگفت امروز میخام برات ساز بزنمبا لحن شوخمعابانه ای بهش گفتم مگه تو بلدی ساز بزنی !؟جوابم را نداد ساز دهنی را از جیبش بیرون آوردهنوز منتظر اتفاق خنده داری بودم که شروع کرد به دمیدن نفسش در سازچنان زد که دلم صد چاک شداندوه از دمش فوران میزدحزین و غریبانه زندگی کرد مسافری که بی توشه و بار بی مقصدقلندرانه مسافر زندگی بود1 دی 1402 تنش را پس دادیم به خاککاش غربت محمد مهدی را از سازش هیچ وقت نمی شنیدم ....

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 19:08

صفحه بندی